نیلاینیلای، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 1 روز سن داره

نیلای , ماه من

بدون عنوان

سلام سلام صد تا سلام اخیش چقدر بی اینترنتی سخته  داشتم هلاک میشدم . سوگلی من خیلی خیلی تو دل برو شدی نفسکم بهت میگم مامانی غذا میخوری میگی نی ماخ یعنی نمیخوام الاهیییییییی ، المانی حرف میزنی گلکم ای جانم این ساواشم که میبینی میگی سایاش گیه نتن دوست دارم ماهک من          نیلای خانوم شده یا به قول خودش انوم                              نیلای بلا                           &...
12 مرداد 1391

بدون عنوان

سلام نینای من یا بقول خودت تلام . امدم از دختر گلم بگم از شیرین زبونیات از مهربونیات از شطونیات. خیلی ناز حرف میزنی مامانم میگی تهیل یعنی سهیل.تازه جمله میگی مثل ماه . بیا بییم بازی. تو اتا بییم. بیا بخو. ادودو میم نیست. بییم توف بازی . ای وای ککست... دیشب میخواستم به نی نای شام زودتر بدم ولی تنهایی نخوردی مامان یه لقمه میخوردی میگفتی بخو ماما . بابا پدی بخو تازه جوجو به لقمه پیچیدن مامانشن نظارت کامل داشت ها مده نه. یه دوست کوچولو داری به اسم رها.  رها خانوم خونشون کنار خونه ماماجی ایناست ،وقتی میری تو کوچه اونم میاد 7 یا 8 ماه از شما بزرگتره. دخترم خیلی با احساسی هی میخوای نازش کنی بوسش کنی ولی رها نمی زاشت میترسید اخرش گریه شدی جالب...
3 مرداد 1391

بدون عنوان

سلام گل نازم ،دختر کوچولوی من امروز بد اخلاق بودی ها مامانی ،شاید چون دوستت دیشب رفت خونشون بی حوصله بودی نمیدونم .مامانی من خیلی نگران قدووزنتم خیلی لاغری مامانم نمیدونم چکار کنم . میدونی زیاد با غذا خوردن حال نمیکنی من باید واسه یه لقمه دنبالت  بدوام خیلی بد غذایی ،مامانی تازگیا به بابا پژی میگی پژی خیلی با نمک حرف میزنی بیجا= بیا اینجا ،مووز  با یه  حالت ناز میگی ،میس=مگس،پیاس=پیاز ،تس=ترس،واللا=واویلا،یا علی،ماماجی=مامان جون،بیش=بشین،بچا =بچه ها،مویی=سبحان،این اخریه هنوز برامون نامفهوم عزززیزمی. مامانی کلی ارزوهای قشنگ برات دارم دلم میخواد خیلی کارا برات بکنم ولی فعلأ نمیتونم واین منو عصبی میکنه و به جنون میرسونه خیلی ...
12 تير 1391

بدون عنوان

سلام به دخترک نازم ،خیلی دوست دارم فرشته کوچولو.مامانی داری تند تند بزرگ میشی .وروجک خیلی بامزه شدی قهر میکنی، الکی گریه میکنی ،چشمو ابرو میای، واسه عکس گرفتن ژست میگیری الاهی من بمیرم واسه اون ژستات،حرف میزنی تا صدای بلند میاد میگی  مامان ترس یعنی ترسیدم،بده،مسی یعنی مرسی،تلام یعنی سلام،بابای ،ماماجی،امد یعنی احمد دایی ،عمو ممین عمو امین ،پژی ،کیلالا یعنی کیانا ،متین ،امیر میم :امیر مریم ،میا:مهیار.ایا:شایان. بریم .ایاط:حیاط.... زیادن کوچولوی من ،همچنان عاشق سینه چاک بابا پژی هستین ،بسیار دردری ،از اراش کردنم خیلی خوشت میاد ها بلا        مشغول نماز خواندنی جیگر خدا نگهدارت باشه     &n...
22 خرداد 1391

واکسن

سلام مامانی دختر بیحال من ،بلاخره موفق شدیم واکسن 18 ماهگیو بزنیم اخیش مردیم از استرس خوب شد تمام شد اخه مامانی واکسن گیر نمیومد روز 2 خرداد باید میزدی وقتی رفتیم خانه بهداشت گفتبن تمام کردیم ما گفتیم شاید جاهای دیگه داشته باشن ولی نداشتن ما هم بیخیال شدیم تا روز 4 شنبه رفتیم گفتن نیومده واکسن نداریم ما گفتیم ای وای من چکار کنیم حالا گفتن قد وزن بگیریم واکسن باشه دوشنبه گفتیم اوکی وزنت که طبق روال کم بود 9.100 قدتم 80 دور سرتم که یادم نیست امدیم تا دوشنبه هی خدا خدا کردیم که این واکسن و بزنیم زنگ زدیم خانه بهداشت گفتن بیان تا تمام نشده ما هم با خاله ارزو رفتیم اخی دختر خوشحال بود تا واکسن زد نازی اصلأ انتضار نداشتی مامانم خیلی گریه کردی منم...
11 خرداد 1391

بدون عنوان

    > روزی یک استاد دانشگاه تصمیم گرفت تا دانشجویانش را به مبارزه بطلبد. او پرسید: `آیا خداوند هر چیزی را که وجود دارد، آفریده است؟` دانشجویی شجاعانه پاسخ داد: "بله."استاد پرسید: "هر چیزی را؟"     >پاسخ دانشجو این بود: "بله هر چیزی را."     >استاد گفت:"در این حالت، خداوند شر را آفریده است. درست است؟ زیرا شر وجود دارد."     >برای این سوال، دانشجو پاسخی نداشت و ساکت ماند. استاد از این فرصت حظ برده بود که توانسته بود یکبار دیگر ثابت کند که ایمان و اعتقاد فقط یک افسانه است.     >ناگهان، یک دانشجوی دیگر دستش را بلند کرد و گفت: "استاد، ممکن است که از...
28 ارديبهشت 1391

نیلای در حال تماشای تلویزیون

سلام به اسکارلت اوهارای خودم ، مامی دیروز رفتیم خونه عمو اکبر مامی حسابی سرت شلوغ بود بین پسرا  دعوا شد خفن اونجا عرشیا بود شایان ،علی و رامین ،حسابی سرگرم بودی جالب اینجا بود که هر کدومشون تورو میکشیدن سمت خودشون جیغ میکشیدن بیا ببین عرشیا میگفت نمیدمش به شما خودم پیداش کردم رامین میگفت اخه تورو دوست نداره میدونی عزیزم تو اشتباهی رامینو میگفتی اعیا یعنی عرشیا اون طفلکم با یک سینه سپر میامد بغلت کنه تو داد میزدی نه اعیا اونم میگفت خوب منم دیگه عرشیا تو بچرو میزدی اونم مونده بود                         ...
25 ارديبهشت 1391